Tuesday, April 05, 2005

U

تو کيستي که هر شب درياي دلم را طوفاني ميکني،
از چه روست که با انديشيدن به تو چشمهاي نگرانم بياختيار ميبارند؟
شايد از جنس باراني، شايد هم آتش.
هرچه هستي ميدانم که گرمي حتي گرمتر از آتش و
شيريني حتي شيرين تر از باران.
و مي دانم سرخي، سرختر از خون
و سبزي ...
تو به زيبايي عشقي و به نرمي دوست داشتن.
تو لطيفي مثل خواب و پر از جوشش مثل اضطراب.
تو به وسعت انتظاري و به قدرت اميد.
غريبي مثل رفتن ...
و من پر از آرزوي بازگشتن، پر از حسرت ديدن و پر از خواهش ماندن

0 Comments:

Post a Comment

<< Home