1
فضاي سرد و سنگين اتاقم پر از پروانههاي خيال او شده است و لحظه به لحظه بيشتر در درياي فکر و انديشه او فرو ميروم. پنجره را ميگشايم تا روح سبزش به همراه بوي باران به درون بوزد و درحاليکه مسافر خسته ذهنم عطر حضورش را استشمام ميکند نواي دل انگيز سازش همه وجودم را پر از بيتابي ميکند.
نميدانم، شايد امشب هزار و يکمين شبي باشد که من مشق سکوت ميکنم و او چه صميمانه برايم حديثهاي مهرباني را ميخواند و بر غم تنهاييام مرهم سادگي ميگذارد. شايد امشب آخرين شبي باشد که رنگ غريبگي بر ديوارهاي خانهام مينشيند که با طلوع خورشيد زيباي چشمهايش، بهار آرزوهايم که تنها به اميد رسيدن معبود بهار است، از راه برسد که بدون او پاييز تلخ و تمام نشدني دوري اش مرا از پاي در خواهد آورد.
پس به ياد و خاطره اش وسعتي سبز خواهم بخشيد و از ذره ذره وجودم پل هاي عاطفه خواهم ساخت و در زير قدمهاي آسماني اش گل واژه هاي عشق قرباني خواهم کرد
اگر بيايد
نميدانم، شايد امشب هزار و يکمين شبي باشد که من مشق سکوت ميکنم و او چه صميمانه برايم حديثهاي مهرباني را ميخواند و بر غم تنهاييام مرهم سادگي ميگذارد. شايد امشب آخرين شبي باشد که رنگ غريبگي بر ديوارهاي خانهام مينشيند که با طلوع خورشيد زيباي چشمهايش، بهار آرزوهايم که تنها به اميد رسيدن معبود بهار است، از راه برسد که بدون او پاييز تلخ و تمام نشدني دوري اش مرا از پاي در خواهد آورد.
پس به ياد و خاطره اش وسعتي سبز خواهم بخشيد و از ذره ذره وجودم پل هاي عاطفه خواهم ساخت و در زير قدمهاي آسماني اش گل واژه هاي عشق قرباني خواهم کرد
اگر بيايد

0 Comments:
Post a Comment
<< Home