Tuesday, April 05, 2005

1

فضاي سرد و سنگين اتاقم پر از پروانه­هاي خيال او شده است و لحظه به لحظه بيشتر در درياي فکر و انديشه او فرو مي­روم. پنجره را مي­گشايم تا روح سبزش به همراه بوي باران به درون بوزد و درحاليکه مسافر خسته ذهنم عطر حضورش را استشمام مي­کند نواي دل انگيز سازش همه وجودم را پر از بيتابي مي­کند.
نمي­دانم، شايد امشب هزار و يکمين شبي باشد که من مشق سکوت مي­کنم و او چه صميمانه برايم حديث­هاي مهرباني را مي­خواند و بر غم تنهايي­ام مرهم سادگي مي­گذارد. شايد امشب آخرين شبي باشد که رنگ غريبگي بر ديوارهاي خانه­ام مي­نشيند که با طلوع خورشيد زيباي چشمهايش، بهار آرزوهايم که تنها به اميد رسيدن معبود بهار است، از راه برسد که بدون او پاييز تلخ و تمام نشدني دوري اش مرا از پاي در خواهد آورد.
پس به ياد و خاطره اش وسعتي سبز خواهم بخشيد و از ذره ذره وجودم پل هاي عاطفه خواهم ساخت و در زير قدمهاي آسماني اش گل واژه هاي عشق قرباني خواهم کرد
اگر بيايد

0 Comments:

Post a Comment

<< Home