paeez
قطره های درشت باران پاییزی پنجره اتاق کوچکم را نوازش می کند و من دستم را بر پیشانی شیشه می گذارم تا سرمای بیرون اندکی از تب و تاب درونی ام را بکاهد. او هم باران را دوست می داشت دست مثل من.
اما افسوس که او دیگر نیست و من ماندم و نگاه تنهای من که به زمین زخمی و خونین پاییز خیره مانده و قلب تنها تر من که دیگر حتی نای دوست داشتن هم ندارد.
روزهای زیادی از آخرین پاییز مشترکمان گذشته و هر بار که فصل رویاهای من از راه می رسد شوق آمدن تو نیز دوباره جان می گیرد ، جانی به اندازه جان همه برگهای جان داده.
اما دریغ و صد حیف که تو نمی آیی
دیگر فصل رویاهای من که فصل فرمانروایی تو بود به فصل کابوس هایم تبدیل شده
دلم می خواهد به اندازه همه بارانهای پاییزی گریه کنم و اسم تو را فریاد بزنم شاید بشنوی صدای حنجره خسته مرولی اسم تو مثل بغض سنگینی راه گلویم را بسته و حتی اجازه گریه کردن را از من گرفته ! خوش به حال آسمان که آزاد و رها می گرید اما من ...
به جز انتظار و انتظار و انتظار و به جز سوختن و سوختن و سوختن چه می توانم بکنم؟
نکند این پاییز هم بگذرد و تو نیایی.
آن وقت آیا تا پاییز دیگر زنده خواهم ماند که دوباره انتظار آمدنت را بکشم ؟
اما افسوس که او دیگر نیست و من ماندم و نگاه تنهای من که به زمین زخمی و خونین پاییز خیره مانده و قلب تنها تر من که دیگر حتی نای دوست داشتن هم ندارد.
روزهای زیادی از آخرین پاییز مشترکمان گذشته و هر بار که فصل رویاهای من از راه می رسد شوق آمدن تو نیز دوباره جان می گیرد ، جانی به اندازه جان همه برگهای جان داده.
اما دریغ و صد حیف که تو نمی آیی
دیگر فصل رویاهای من که فصل فرمانروایی تو بود به فصل کابوس هایم تبدیل شده
دلم می خواهد به اندازه همه بارانهای پاییزی گریه کنم و اسم تو را فریاد بزنم شاید بشنوی صدای حنجره خسته مرولی اسم تو مثل بغض سنگینی راه گلویم را بسته و حتی اجازه گریه کردن را از من گرفته ! خوش به حال آسمان که آزاد و رها می گرید اما من ...
به جز انتظار و انتظار و انتظار و به جز سوختن و سوختن و سوختن چه می توانم بکنم؟
نکند این پاییز هم بگذرد و تو نیایی.
آن وقت آیا تا پاییز دیگر زنده خواهم ماند که دوباره انتظار آمدنت را بکشم ؟

0 Comments:
Post a Comment
<< Home